تبليغاتX
خاطره نویس

یکشنبه هفدهم تیر 1386

حیوانات خانگی

چند روز پیشا رفته بودم خونه ی یکی از دوستام(مج) همینجوری نشسته بودم تو اتاق که دیدم یهو یه گربه داره واسه خودش قدم میزنه! گفتم شاید پنجره ای، دری، چیزی باز بوده که این گربهه پریده تو خونه که دیدم دوستم داره میگه بیا بقلم.... خلاصه فهمیدیم که ماجرا از این قرار بوده که ۲-۳ هفته قبلش که این دوستم(مج) رفته بوده خونه ی یکی دیگه از دوستام (مت) وقتی داشته برمیگشته توی پارکینگشون دو تا گربه ی نوزاد (احتمالا" یه روزه) پیدا می کنن و یکیشونو این دوستم بر میداره، اون یکی رو هم اون دوستم! البته اون یکی دوستم (مت) تو این زمینه خیلی با تجربس! ۲ سال پیش که باهاش آشنا شدم، اون موقع هم یه گربه ی بدبختی رو برداشته بود آورده بود خونه! خلاصه این گربه های خیابونی هر وقت که این دوستمو میبیننش وحشت میکنن! ولی واقعا" خیلی گربه های باحالی بودن! انواع و اقسام دارو ها و مولتی ویتامینا و شامپوی مخصوص و ... براشون خریده بودن.....
ولی دلم به حالشون میسوزه اون یکی (مال مج) که تا حالا اصلا آسمون رو ندیده! (آخه بالکنشون هم سقف داره!) این یکی(مال مت) هم عقده ی بیرون رفتن داره... دیروز که رفته بودم خونشون می خواستیم واسه غذا بریم بیرون، مگه می ذاشت درو ببندیم! دو بار که فرار کرد از لای در رفت بیرون٬ برگردوندیمش، وقتیم که می خواستیم درو ببندیم دستشو می ذاشت لای در... بالاخره اومدیم بیرون دیدم که می خواد از پنجره ای که واسه خاکش(واسه دستشویی!)(چون خاکش لب پنجرس) باز بود(طبقه ی اول) بپره پایین... تا ما بریم بالا و یه کاری بکنیم از یه ارتفاع حدودا" ۵ متری پرید پایین! بیچاره یه صدای تاپی داد که خیلی دلم واسش سوخت... البته دوستم میگه هر روز صبحا ولش می کنن بره بیرون واسه خودش بگرده... ولی انگار خیلی بیرون رو دوس داره...
اون روز اولی که رفته بودم خونه ی اون یکی دوستم (مج) به زور گربشو ناز می کردم، ولی دیگه این بار (با گربه ی مت) انقدر صمیمی شده بودم که انواع آزمایشات (دعوا بازی و ...) رو روش انجام دادم. یه موقع هایی یه جوری کمین میکنه که پیش خودش مثلا" فکر میکنه می خواد شکار کنه!!
ولی نمی دونم از لحاظ روحی اینکه یه گربه تنها باشه اذیت میشه یا نه....
 
اینام عکساشن که دیروز گرفتم:
 
 
همش می خواست بخوابه(انگار ۱۸ ساعت می خوابن)
 
اینم مال وقتیه که می خواست بخوابه٬ ما سرصدا می کردیم(شبیه وقتیه که آدم از سرصدا سرشو می ذاره زیر بالش)
 
 
 
 
یه سگی هم توی کوچمون هست٬ ما اسمشو گذاشتیم بهرام... جوونیاش(۳-۴ سال پیش- اولا که ما اومده بودیم) که خیلی سرحال بود... ولی الانا دیگه خیلی داقونه(انگار عاشق شده!)
شایدم به قول شاعر:
بهرام که گور میگرفتی همه عمر -- دیدی که چگونه گور بهرام گرفت!
 
اینم عکسش:
 
 
 
اینم عکس هنری در حال حرکت که فقط سرش شفاف افتاده!
 
 
 
 
منم اون موقع ها که خیلی کوچیک بودم ( ۳-۴ ساله) ۲ تا اردک تو خونه داشتم!! انگار یه بار که بابام رفته بوده ماموریت شمال اونجا یه نفر به اصرار زیاد میگه اینا رو بخر... خلاصه به اجبار بابام می خردشون و میاره تهران! مام اونا رو تو حیاط خونمون نگه می داشتیم... راستش من خیلی خوب یادم نیست و احتمالا" همینی هم که یادمه بازسازی ذهنی از چیزاییه که بعدا" واسم تعریف کردن... انگار زمستون سرما خورده بودن(سرفه میکردن!) واسه همین آورده بودیمشون تو خونه بیچاره ها از سرما می لرزیدن گذاشته بودیمشون کنار بخاری و ...
 
ولی تصورشو بکنید یه بچه ی کوچولو بین ۲ تا اردک که شاید از خودشم بلندتر باشن وایستاده باشه و دستشو دور گردنشون انداخته باشه... خیلی گوگولی میشه... حیف که آلبوم عکسام ایرانه....
 
انگار بعد از اینکه خونمونو عوض کردیم (۱ سال بعد) چون خونمون دیگه حیاط نداشته٬ دیگه نمی تونستیم نگهشون داریم... جاییم نبوده که قبولشون کنن... واسه همین می کشنشون و می خوریمش!
من اون موقع که داشتیم غذا می خوردیم( خونه ی مامان بزرگم مهمونی بودیم) حس می کردم همه دارن یه جوری نگام میکنن... انگار فهمیده بودم که این مرغ نیست و اردکامن ولی مثل وقتی که آدم یه اتفاق خیلی بد رو باورش نیمشه و فکر میکنه داره خواب میبینه٬ منم می گفتم مگه میشه.... (ایناشو خودم یادمه) ... بعدا" که فهمیدم اردکامو کشتن انگار خیلی گریه کردم و ....
 
 
 
 
نوشته شده توسط ?? در 12:19 |  لینک ثابت   •