تبليغاتX
خاطره نویس

شنبه دوازدهم آبان 1386

واژه هایی که از فرانسه وارد فارسی شده اند

آسانسور، آلیاژ، آمپول،  املت، باسن، بتون،  بلیت،  بیسکویت، پاکت،  پالتو،  پریز،  پلاک،  پماد،  پوتین، پودر،  پوره،  پونز، پیک نیک،  تابلو،  تراس، تراخم،  نمبر، تیراژ، تور، تیپ، خاویار، دکتر، دلیجان، دوجین، دوش،  دبپلم،  دیکته، رژ، رژیم، رفوزه، رگل، رله، روبان، زیگزاگ، ژن، ساردین،  سالاد، سانسور، سرامیک، سرنگ،  سرویس، سری، سزارین،  سوس، سلول، سمینار،   سودا، سوسیس، سیلو، سن، سنا، سندیکا، سیفون،  سیمان، شانس،  شوسه،  شوفاژ، شیک، شیمی، صابون، فامیل، فر،  فلاسک، فلش، فیله، فیبر، فیش، فیلسوف، فیوز،  کائوچو، کابل، کادر، کادو، کارت، کارتن، کافه، کامیون، کاموا،  کپسول، کت، کتلت، کراوات، کرست، کلاس، کلوب، کلیشه، کمپ، کمپرس، کمپوت، کمد، کمیته، کنتور، کنسرو، کنسول، کنکور، کنگره، کودتا، کوپن، کوپه، کوسن، گاراژ، گارد، گاز، گارسون،  گریس، گیشه، گیومه، لاستیک، لامپ،  لیسانس، لیست، لیموناد، مات، مارش، ماساژ، ماسک، مبل،  مغازه، موکت، مامان، ماتیک، ماشین، مانتو، مایو، مبل، متر،  مدال، مرسی، موزائیک، موزه،  مین، مینیاتور، نفت، نمره، واریس، وازلین، وافور،  واگن، ویترین، ویرگول،  هاشور، هال، هالتر، هورا و بسیاری از واژه های دیگر.


اونایی رو که زیرشونو خط کشیدم واسم از بقیه عجیب تر بودن.

 


نوشته شده توسط ?? در 15:55 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم آبان 1386

قشنگ ترین جمله ای که شنیدم!


چه فکر کنید می توانید و چه فکر کنید نمی توانید در هر صورت حق با شماست.


از هٍنری چی چی(چی چیشو یادم رفته)
نوشته شده توسط ?? در 2:43 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهارم آبان 1386

سیکیزم و سیک های هند

سیکا موهاشونو نمی زنن... ریشاشونو هم همینطور.... چون معتقدن که موهاشون هرچی بلند تر باشه به خدا نزدیک تر میشن... دینشون نسبتا" دین جوونیه.(مثلا مال 400 سال پیشه) داستان دینشون اینه که یه بار استاد بزرگ دینشون در زمان حاکمیت مغول ها میادو میگه کی حاضره واسه دینش بمیره... همه سکوت می کنن این وسط یه نفر میگه من حاضرم... بعد استاد اونو میبرتش تو چادر و بعد از چند دقیقه با شمشیر آغشته به خون میاد بیرون... بعد میگه دیگه کی حاضره... یکی دیگه میاد جلو... اونو ام میبرتش تو چادر و با شمشیر خونی میاد بیرون... همین کار واسه یه نفر دیگه ام تکرار میکنه(جمعا" 5 نفر) بعد استاد به همه اون 5 نفر (پنج سردار) میگه از چادر بیان بیرون و بعد میگه که از این به بعد این 5 نفر هم سطح و هم طراز با من هستن.... بعد از اون مبارزه شروع میشه... و از اون به بعد برای مبارزه با حکومت مغول ها حتی خانواده های هندو اولین فرزند پسرشون که به دنیا میومده رو سیک می گفتن... اینجوری میشه که این دین رونق پیدا میکنه... سیک ها بیش تر تو منطقه پنجاب هستن... و جاهای دیگه خیلی کم هستن.... مثلا از کلاس 80 نفری ما(نترسین 40 نفر بیش تر حاضر نمیشن!) فقط 2 نفرشون سیک هستن...
چند وقت پیشا یه پسره رو دیدم که بچه ها تعریف میکردن اینم اول از این عمامه ها میذاشته ولی یه روز تصمیم میگیره که بردارتش... خلاصه کلی با خانوادش دعوا میکنه و از خونه میندازنش بیرونو و اینا تا اخر از دست این عمامه خلاص میشه... ولی بیچاره خیلی موهاش ریخته... احتمالا به خاطر محبوث بودن تو اون عمامس....
از این سیک ها بیش تر تو ارتش(سران ارتش) استفاده می کنن... چون اینجا مسلمونا و هندو ها با هم دشمنی دارن... بهتره برای جلوگیری از دردسر سران ارتش از یه گروهی به جز این دوتا باشن...
نوشته شده توسط ?? در 23:43 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهارم آبان 1386

راه های پیش رو

برای هر کس سه راه وجود دارد.
راه اول، از اندیشه می گذرد. این والاترین راه است.
راه دوم، از تقلید می گذرد. این آسان ترین راه است.
راه سوم، از تجربه می گذرد. این تلخ ترین راه است.
نوشته شده توسط ?? در 23:37 |  لینک ثابت   •