خاطره نویس
خاطرات و نوشته های من
شنبه دهم آذر 1386
شب های امتحان
این روزا درگیر امتحانام هستم... به نظرم قشنگ ترین شبایی که شاید هیچ وقت دوباره تو زندگیم تکرار نشه همین شبای امتحانه... منم از اون آدماییم که فقط چند روز قبل از امتحانا شروع به درس خوندن می کنم... اون روز هم همینطور بود... نزدیکای صبح بود... داشتم از کثیفی میمردم! حدود 4-5 ساعت بعدش هم امتحان داشتم... همه هم خواب بودن... نمی دونم چرا این جور موقع ها آدم همیشه یاد خدا میفته! هرچی به امتحان نزدیک تر میشی بیش تر و بیش تر... تا جایی که مثل یه معتاد دیگه از همه چیزت میگذری و هر قولی که دم دستت برسه به خدا میدی که اگه تو این امتحان کمکت کنه بعد از اون انجام میدی... لحظات قشنگی رو میسازی... به خصوص چون با یک نوع ریاضت(درس خوندن) همراه شده... داشتم میگفتم هوا سرد بود... منم که انقدر سرمو از کثیفی(چون وقت نکرده بودم دیروزش برم حمام) خاروندم دیگه مجبور شدم تو همون سرما برم حموم... نمی دونم لذت سرما رو می تونین حس کنین یا نه؟ بذارین یه ماجرا رو براتون بگم شاید منظورمو بهتر بفهمین... یه دوستی داشتم تو ایران، میگفت من می خوام وقتی بزرگ شدم برم جنگلبان بشم... وقتی میپرسیدیم چرا؟ اینجوری توضیح میداد... میگفت فرض کن هیزم جمع کردی صبح زود تو کلبت از خواب بیدار میشی و آبو میذاری جوش بیاد... هوای بیرون خیلی خیلی سرده... اونقدر هوا سرده که آدم زورش میاد از زیر پتو بیاد بیرون... شومینه هم روشنه و ...
خوب از موضوع اصلی دور نشیم... چیزی که می خواستم بگم این بود که شبای امتحان قشنگ ترین و به یاد موندنی ترین شب های زندگی آدما میتونن باشن... مخصوصا" واسه آدمای دقیقه نودی! سحر شده بود... دیدم صدای اذان میاد...آخه اینجا هم مسلمونا اذان میگن(اما نمی دونم چرا تا حالا هیچ وقت ظهر یا موقع غروب نشنیدمش!)... منم که دستم از همه جا کوتاه بود تازه یاد خدا افتاده بودم... پا شدم وضو گرفتم و یکی از خالصانه ترین نماز های زندگیمو خوندم(!)... اتفاقا" امتحانمو هم خوب دادم... اما بعد از امتحان همه اون قول و قرار ها آروم و آروم فراموش شد... آدم تو ذاتش خیلی نامرده...
حالا اینکه امتحان دنیایی بود... وای به حال امتحان آخرت...
خوب از موضوع اصلی دور نشیم... چیزی که می خواستم بگم این بود که شبای امتحان قشنگ ترین و به یاد موندنی ترین شب های زندگی آدما میتونن باشن... مخصوصا" واسه آدمای دقیقه نودی! سحر شده بود... دیدم صدای اذان میاد...آخه اینجا هم مسلمونا اذان میگن(اما نمی دونم چرا تا حالا هیچ وقت ظهر یا موقع غروب نشنیدمش!)... منم که دستم از همه جا کوتاه بود تازه یاد خدا افتاده بودم... پا شدم وضو گرفتم و یکی از خالصانه ترین نماز های زندگیمو خوندم(!)... اتفاقا" امتحانمو هم خوب دادم... اما بعد از امتحان همه اون قول و قرار ها آروم و آروم فراموش شد... آدم تو ذاتش خیلی نامرده...
حالا اینکه امتحان دنیایی بود... وای به حال امتحان آخرت...
نوشته شده توسط ??
در 15:40 | لینک ثابت
•
شنبه دهم آذر 1386
امید
1) خدا اميد و خواب را براي جبران غم هاي
زندگي به ما ارزاني داشته است.
2) نااميدي اولين گامي است که انسان به سوي گور برمي دارد.
3) اميد و آرزو آخرين چيزي است که دست از گريبان بشر بر مي دارد.
4) داشتن ظرفيت اميد مهم ترين حقيقت زندگي است، زيرا مقصود و توان رسيدن به حقيقت را براي انسان فراهم مي سازد.
5) خوب زندگي کردن امروز، هر ديروزي را به رويايي از خوشبختي و هر فردايي را به چشم اندازي از اميد مبدل مي کند.
6) آن زندگي که به اميد فردا بگذرد، يک روز عقب مانده است.
2) نااميدي اولين گامي است که انسان به سوي گور برمي دارد.
3) اميد و آرزو آخرين چيزي است که دست از گريبان بشر بر مي دارد.
4) داشتن ظرفيت اميد مهم ترين حقيقت زندگي است، زيرا مقصود و توان رسيدن به حقيقت را براي انسان فراهم مي سازد.
5) خوب زندگي کردن امروز، هر ديروزي را به رويايي از خوشبختي و هر فردايي را به چشم اندازي از اميد مبدل مي کند.
6) آن زندگي که به اميد فردا بگذرد، يک روز عقب مانده است.
نوشته شده توسط ??
در 15:20 | لینک ثابت
•
یکشنبه چهارم آذر 1386
کار کردن آیین من است!
ما یه معلم هندی داشتیم که واسه تیوشن(معلم خصوصی) میرفتیم خونش... بهمون درس گرافیک رو درس میداد... خیلی سنش بالا بود حدود 70 - 80 سالیو داشت(یه بار یه وسیله که زمان جنگ جهانی دوم ازش واسه محاسبات به جای ماشین حساب استفاده می کردنو نشونمون داد!) ... این آقا Dean کالج ما هم بود... منو دوستم ایمان شنبه ها می رفتیم خونش... بعد از اونایی بود که خیلی خارج از درس نصیحتمون میکرد... حرفای زیادی ازش تو ذهنم نشسته ولی اینبار می خوام این یکی رو بگم... گفت working is my religion
هرچند جمله ی کوتاهیه ولی خیلی حرف پشتشه... خودشم با این که 70 سالش بود ولی همیشه سرحال بود(حتی وقتی سرماخورده بود) و می گفت من حتی لباسامو هم خودم می شورم (با این که هم مستخدم تو خونشون داشتن هم ماشین لباس شویی) می گفت چون از کار کردن لذت می برم!! واقعا" هم همینجوره...
تو هر آیین و مذهب و اعتقادی هم که بگردین سخت کوشی و کار کردن ستایش شده... حتی بی خداها هم نمیتونن منکر این موضوع بشن... اینجا یه شبکه تلویزیونی هستش به اسم peace tv که توسط مسلمونا اداره میشه و بیشتر برنامه های مذهبی داره (هدفش گفتگو و شناخت ادیان از یکدیگره) ... یه مرده هست که انگار هم مدیر این شبکس هم سخنران (خیلیم بارشه! درباره ی هر موضوعی که بخواین می تونه از حفظ بگه تو قران تو چه سوره ها و آیه هایی اومده همینطور تو تورات تو انجیل تو ودا -کتاب هندوهاست- و کتاب های مقدس دیگه - همرو هم حفظه یهو میبینی نزدیک یه ربع فقط داره آدرس میده!!) داشتم می گفتم یه بار از این سخنرانه پرسیدن نظر شما درباره جهاد تو اسلام چیه؟ و اینکه آیا بن لادن جهاد میکنه؟؟ اونم گفت من بن لادن رو نمی دونم اما من جهاد می کنم... خیلی ها مفهوم درست جهاد رو نفهمیدن... معنی کلمه جهاد یعنی سعی و کوشش و فعالیت... اگرم دقت کنین همه افراد موفق بلااستثنا همشون افراد سخت کوشی بودن... یه جایی خوندم که ناپلئون شبا فقط 4 ساعت میخوابیده... بعدها گفته اگه میتونستم اون 4 ساعت رو هم نخوابم کل جهان رو فتح می کردم(!).. این موضوع درباره دانشمندا و مخترعا هم صدق می کنه... هر کسی تلاش کنه نتیجش رو هم می بینه... تو قرآنم هست براستی که با هر سختی آسانی است و این جمله رو دو بار پشت سر هم به نشانه تاکید تکرار میکنه...
و حرف آخر اینکه به نظر من بعضی از آدمای زنده اونقدر کم تلاشن که به مرده ها خیلی نزدیکن... خوردن و خوابیدن با توی قبر بودن فرقی نداره... به نظرم زنده بودن درجه بندی داره...
هرچقدر که پرتلاش تر باشی زنده تری و هرچقدر کم تلاش تر مرده تر...
هرچند جمله ی کوتاهیه ولی خیلی حرف پشتشه... خودشم با این که 70 سالش بود ولی همیشه سرحال بود(حتی وقتی سرماخورده بود) و می گفت من حتی لباسامو هم خودم می شورم (با این که هم مستخدم تو خونشون داشتن هم ماشین لباس شویی) می گفت چون از کار کردن لذت می برم!! واقعا" هم همینجوره...
تو هر آیین و مذهب و اعتقادی هم که بگردین سخت کوشی و کار کردن ستایش شده... حتی بی خداها هم نمیتونن منکر این موضوع بشن... اینجا یه شبکه تلویزیونی هستش به اسم peace tv که توسط مسلمونا اداره میشه و بیشتر برنامه های مذهبی داره (هدفش گفتگو و شناخت ادیان از یکدیگره) ... یه مرده هست که انگار هم مدیر این شبکس هم سخنران (خیلیم بارشه! درباره ی هر موضوعی که بخواین می تونه از حفظ بگه تو قران تو چه سوره ها و آیه هایی اومده همینطور تو تورات تو انجیل تو ودا -کتاب هندوهاست- و کتاب های مقدس دیگه - همرو هم حفظه یهو میبینی نزدیک یه ربع فقط داره آدرس میده!!) داشتم می گفتم یه بار از این سخنرانه پرسیدن نظر شما درباره جهاد تو اسلام چیه؟ و اینکه آیا بن لادن جهاد میکنه؟؟ اونم گفت من بن لادن رو نمی دونم اما من جهاد می کنم... خیلی ها مفهوم درست جهاد رو نفهمیدن... معنی کلمه جهاد یعنی سعی و کوشش و فعالیت... اگرم دقت کنین همه افراد موفق بلااستثنا همشون افراد سخت کوشی بودن... یه جایی خوندم که ناپلئون شبا فقط 4 ساعت میخوابیده... بعدها گفته اگه میتونستم اون 4 ساعت رو هم نخوابم کل جهان رو فتح می کردم(!).. این موضوع درباره دانشمندا و مخترعا هم صدق می کنه... هر کسی تلاش کنه نتیجش رو هم می بینه... تو قرآنم هست براستی که با هر سختی آسانی است و این جمله رو دو بار پشت سر هم به نشانه تاکید تکرار میکنه...
و حرف آخر اینکه به نظر من بعضی از آدمای زنده اونقدر کم تلاشن که به مرده ها خیلی نزدیکن... خوردن و خوابیدن با توی قبر بودن فرقی نداره... به نظرم زنده بودن درجه بندی داره...
هرچقدر که پرتلاش تر باشی زنده تری و هرچقدر کم تلاش تر مرده تر...
نوشته شده توسط ??
در 18:1 | لینک ثابت
•

