تبليغاتX
خاطره نویس

سه شنبه هجدهم دی 1386

سفر به بمبیی

دیروز واسه یه سری کارای کنسولی با دوستم متین رفتیم بمبیی... شهر خیلی خیلی بزرگی بود... خیلی ام شلوغ بود... ساعت 7 صبح حرکت کردیم... وقتی از اتوبوسمون پیاده شدیم با تاکسی(تو بمبیی همه تاکسیا یه نوع قدیمی سیاه و زرد هستن) رفتیم کنسولگری... همینطور که اونجا بودیم آدمای مختلفی میومدن و میرفتن... یه زنه بود از زرتشتیایی که از زمان قاجار پدر مادراشون اومده بودن اینجا! آخه میدونین که زمان قاجاریه خیلی زرتشتیا رو اذیت میکردن... در کل اینجا زرتشتیا زیادن یه سری که زمان ورود اسلام به ایران به اینجا مهاجرت کردن یه سری ام کم کم بعدا" بهشون اضافه شدن... من آدم نژاد پرستی نیستنم ولی به طور محسوس زرتشتیا بیش تر از بقیه آدم حسابی و خوشگل و پودارترن... بعد گفتن کارتون تا ساعت 3 طول میکشه... مام که گرسنه بودیم گفتیم بریم یه چیز بخوریم بعد از کلی کلنجار گفتیم بریم رستوران دهلی دربار... توی راه از یه قسمتی از شهر رد می شدیم که مثلا بهترین جای شهر بود... نمایندگی ایران ایر هم انگار اون طرفا هستش... تو منوی غذاش یه قسمت رو هم به عربی نوشته بود... خلاصه بعد از کلی بحث سیاسی تاریخی مذهبی فلسفی غذامون تموم شد و برگشتیم سفارت... کارمونو انجام دادیم بعدش رفتیم بازار وسایل الکترونیکی... دوستم می خواست یه سری آی سی و میکروکنترولر و از این چیزا بخره... البته منم می خواستم ولی اون پیشنهادشو داد... فروشگاه نسبتا" کاملی بود... یعنی همه چیز توش پیدا میشد... قیمتشم مناسب بود... به دوستم گفتم اگه آدم زرنگ باشه میتونه یه تجارتی چیزی راه بندازه و .. چون یکی از دوستای دوستم اینجا تجارت پارچه راه انداخته بود کارشم خوب گرفته بود اما به قول دوستم وسایل الکترونیکی چون از چین وارد میشه قیمتش خیلی بهتره... بعدش رفتیم همینجوری یه کم شهرو گشتیم یه سری بازارارو هم دیدیم و شب شد... موقع موقع برگشت هم تو اتوبوس یه فیلم هندی دیدم به اسم Garam Masala فیلم لوسی بود و مسخره، اما عامه پسند! بعدم که ساعت 12 شب رسیدیم خونه... کلی حس مهندس بودن گرفتم و تا ساعت 2 شب داشتم لحیم کاری می کردم... اگه بشه می خوام یه رباتی چیزی هم بسازم!
این بود سفرنامه من که قراره 200 سال آینده جزئی از تاریخ بشه!
نوشته شده توسط ?? در 19:10 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پنجم دی 1386

آخرین امتحان

امروز بالاخره راحت شدم و آخرین امتحانمو هم دادم... بد نبود ولی 2 شبه نخوابیدم الانم با این که دارم از خواب می میرم ولی ترجیح میدم پای این لعنتی بشینم... اه چرا یادم نمیاد!! تو این ایام امتحان هر روز هزار تا موضوع یادم میومد که دربارش تو وبلاگم بنویسم ولی الان هیچ کدومشونو یادم نمیاد... آهان یکیشو یادم اومد...
درباره ی سر جلسه امتحان بود... وارد سالن که میشی هر کس داره اون فرمول یا تقلبی رو که یه جایی یادداشت کرده آماده میکنه تا سر جلسه امتحان بتونه به خوبی ازش استفاده کنه... پسرا همه ریشا در اومده(سیبیلا هم همینطور!) دخترام همه موهاشون ژولیده... چشما همه قرمز... امتحان شروع میشه... همه مثل اسب شروع به نوشتن می کنن! اولش همه فعالن آخراش که بیکار میشن (البته من همیشه وقت کم میارم!) شروع می کنن یا با دوستاشون جوابا رو چک می کنن یا با همون ریشا یا موهای ژولیدشون بازی میکنن... مخصوصا" دخترا موهای کنار گوششون رو هی دور انگشتشون حلقه میکنن!
من هر امتحانی رو که خراب کردم واسه طمع زیادی بود... مثلا 5 تا بخش از 6 تاشو می خوندم، 3 ساعت تا امتحان مونده بود، حالا به جای اینکه برم اونایی رو که خوندم مرور کنم می رفتم سراغ اون بخش 6 چون فکر می کردم من باید 100 نمره رو همشو بنویسم!! در حالی که هم اونایی رو که قبلا خونده بودم یا یادم میرفت یا اینکه به خاطر تمرین کم و اینکه مسئله هاشو فقط روخونی کرده بودم و هیچ کدومشو حل نکردم سر جلسه هم نمی تونستم حل کنم... البته فقط تو 2 تا امتحان این حالت پیش اومد... ولی خداییش یکی از این 2 تایی که بد دادم خیلی نامردی بود... یه موقع هست آدم یه چیزی رو بلد نیست میگه خوب حقمه اما من این درسو خوب بلد بودم(ریاضی 2 بود) اما سر امتحان از 3 ساعت حدود 1 ساعتشو روی یه مسئله ی آشغال 6 نمره ای مونده بودم... نامرد از هر روشی می رفتم حل نمیشد... منم هی میگفتم من که این همه وقت گذاشتم یه کم روش... بازم طمع کردم اگه اینو ولش می کردم می رفتم سراغ بقیه، بقیه همه رو بلد بودم اما دلم می خواست که هیچ سوالی رو جا نندازم که آخرش بدترم شد کلی سوالو وقت نکردم جواب بدم...
البته این که من این روش رو انتخاب کردم رو نمیشه اسمشو گذاشت طمع چون این حالت طبیعی و انتخاب منطقی هستش که مغزم طی زمان بهش عادت کرده... آدم معمولا سعی میکنه نقاط ضعفشو پر کنه نه اون نقاطی رو که توشون هیچ کمبودی نداره... منم چون بقیه مسئله ها رو بلد بودم سعی می کردم این یه دونه رو که خوب روش مسلط نبودمو اول حلش کنم... پس نتیجه اینکه آدم باید واسه عادت های مغزش تو شرایط خاص(مثل اینجا که زمان کوتاه بود) استثنا تعریف کنه...
موضوع دیگه اینکه شبای امتحان هزار جور برنامه واسه الان که تعطیل شدم ریختم... من چون آدم خیالی هستم همه ایده هام اونقدر بزرگه که همش مثل رویا میمونه...

به نظرم هر چیزی رو باید همون موقعی که آدم یادش میاد نوشت بعدا" آدم چون حالات روحیش تغییر میکنه دیگه اون موضوع رو جالب نمیدونه...

نوشته شده توسط ?? در 16:35 |  لینک ثابت   •