تبليغاتX
خاطره نویس

چهارشنبه یکم اسفند 1386

رومی یا بلخی

تازگیا زیاد دیدم که ایرانیا به مولانا رومی میگن... در حالی که این اشتباهه و نادرست... مولانا جلاالدین محمد بلخی درسته... خودمون می خوایم اعتراف کنیم مولانا ایرانی نبوده!

نوشته شده توسط ?? در 2:8 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یکم اسفند 1386

سفر به ایران

الان تفریبا" 20 روزه که از ایران برگشتم... نمی دونم چی شد تازه الان یادم افتاده دربارش بنویسم... خوب... رسیدیم اونجا هوا خیلی سرد بود و سوز داشت... بعد قرار بود اونشب برم خونه مامان بزرگم اما داییم می گفت اگه همینجور برف بیاد و ما بخوایم بریم اونجا دیگه برگشتنمون با خداس(چون ولنجک هم سراشیبیه هم برفش بیشتره)! این شد که اون شب نرفتیم.. بیچاره ممامان بزرگمم کلی غذا پخته بود... اول رفتم خونه ی داییم اینا، اون یکی داییم(کوچیکه) طبقه ی بالای دایی بزرگم زندگی میکنه... پسر دایی کوچیکمو تا اون روز ندیده بودم خیلی باحال بود... خیلی زود باهام دوست داشت و همشم میومد میگفت منو بغل کن... آخه من روششو بلدم، مثلا اون موقعی که بقلش می کردم می بردمش جاهای مختلف، مثلا دکور خونه داییمو بهش نشون می دادم بعد مثلا اروم ازش میپرسیدم این چیه؟ چرا اینجوریه؟ و ... فرض کنید تو این لحظه مغز اون با یه سوال سخت روبرو شده که باید ازش کار بکشه اما یهو صدامو مثل بچه میکردمو با هیجان و شتاب این ور و اونور می رفتم با یه حس شادی و خنده... این روند تغییر از آرامش(فکر و سختی) به هیجان(شادی و خنده) و دوباره آرامش به نظرم حس متفاوتی رو توش ایجاد میکرد که مغزش نسبت به بغل کردن و لذت شرطی شده بود. بگذریم... شبش بعد از شام رفتیم خونه ی خودمون... این خونمونو(تو شهرک نفت) هیچ وقت ندیده بودم... بد نبود... روزا بابام میرفت سر کار منم تنها تو خونه میشستم یا فیلم میدیدم یا اکثرا هم بابابزرگم میومد دنبالم منو جایی که می خواستم میبرد... روزای اول بود که با پسر یکی از همکارای بابام که مام از قدیم با هم دوست بودیم( از اون موقع که مسکو بودیم) رفتم بیرون اول یه سری به دانشگاش زدیم بعد رفتیم بوستان یه کم گشتیمو شام خوردیم بعد رفتیم اریکه ایرانیان سینما فیلم دیدیم (فیلم عاشق! چون اون همه فیلمارو قبلا" دیده بود) بعد رفتیم میلاد نور (یاد دوران دبیرستانم افتادم چون میلاد نور دقیقا" پشت مدرسمون بود اکثر روزا بعد از مدرسه می رفتیم اونجا... دیگه یکی از مغازه های اونجا باهامون رفیق شده بود انقدر ازش سی دی میخریدیم... بعدشم گفتم بذار یه سریم به مدرسم بزنم... هیچ فرقی نکرده بود... روز بعدشم به دوست دوران مدرسم زنگ زدم اول جا خورد گفت شما(نه اینکه نشناسه چون از اینترنت باهم در تماس بودیم) بعد که شناخت گفت بیا پایین! منم که لباس تنم بود رفتم پایین دیدم دم در خونه ی مامان بزرگمه! (تو تلفن گفتم خونه مامان بزرگمم) بعد رفتیم یه کم گشتیمو (فقط تو ماشین) بعد برگشتم خونه... اما از اون روز به بعد 3-4 بار بهش تو روزای مختلف زنگ زدم گوشیش برنداشت.. گفتم شاید امتحان داره! راستش هنوزم بعد از اون روز باهاش تماس نگرفتم... یکی دیگه از دوستامو هم چند روز بعد زنگ زدم اما نشد ببینیمش... بگذریم... راستش من که نگران بودم که یه موقع برفا آب بشه و من هیچی عکس تو برف نداشته باشم به داییم اسرار کردم که بریم یه جا یه 4 تا عکس بگیریم... رفتیم یه پارکی که الان اسمشو یادم نمیاد... اینم یکی از عکسای اونجاس:



روزای بعدش هزار جای مختلف رفتیم که الان همشو نمیشه گفت... یه روزم با پسر خالم و دایی بزرگم و زنداییم رفتیم کوه ... خیلی خوش گذشت... اما اگه میشد یه چاییم اون بالا می خوردیم بهتر میشد(چون واسه عاشورا همه ی مغازه ها بسته بودن) ... یه فیلم قشنگم داییم ازم گرفت یه تپه مانندی بود که برفش دست نخورده بود منم تا بالای بالاشو یه ضرب دویدم(بالاش یه کلبه بود)بعد قل خوردم اومدم پایین!... یه کم خطرناک بود... شبشم با همون پسرخالم اینبار با زنش و با دایی و زنداییم رفتیم واسه محرم... زن پسرخالمو اولین بار بود که میدیدم... تابستون انگار عروسیشونه... واسه محرم رفتیم طرف خونه ی یکی از دوستای قدیمی داییم چون خودشون غذا میدادنو و...

بعد یکی دو روز بعدش قرار گذاشتیم با پسر خالمو بابابزرگمو داییم بریم استخر... زنگ زدم ببینم بابامم میاد گفت نه حال عمو کوچیکم بد شده بردنش بیمارستان میخواد بره ملاقات... پرسیدم چی شده که گفت خودمشم نمیدونه... خلاصه ما رفتیم استخر تو راه بودیم که یکی از پسر عموام زنگ زد گفت برم خونه ی عمو بزرگم ... گفتم چرا؟ یه کم مکث کرد و بعد گفت: ببین محمد عمو مجید فوت کرده!!!! منم دیگه هیچی نگفتمو رفتیم خونه ی عمو بزرگم... همه ی فامیلای طرف پدریم اونجا بودن... بیچاره عموکوچیکم فقط 41 سالش بود... یه دختر کوچیکم (8 ساله) داشت! واقعا" مظلومانه بود... میگن تو ماشین بوده ساعت 1 ظهر عمم همینجوری بهش زنگ میزنه حالشو بپرسه... بعد اون میگه به دادم برس دارم میمیرم! عممم میگه خودتو از ماشین بنداز بیرون داد و هوار کن مردم کمکت کنن... عمم به یه عموی دیگم که نزدیک به اونجا بوده زنگ میزنه که بره ببینه چی شده! عمومم وقتی میرسه میبینه که افتاده زمین و مردم دورشن و متاسفانه فوت کرده... مردم که بعدا" تعریف کردن گفتن یهو دیدیم از ماشین پیاده شد یه دادی زد و افتاد زمین... فکر کرده بودن رو برف سر خورده... خدا بیامرزتش... واقعا" میتونم بگم تو زندگیم این بدترین اتفاق و نزدیک ترین کسی بود که از دست دادم... بیچاره همون شبم ما رو خونش دعوت کرده بود... راستش تو ایران هنوز ندیده بودمش... یعنی 4 سال بود که ندیده بودمش... اما بد جایی دیدمش! توی غسال خونه(جایی که مرده ها رو غسل میدن!) تو زندگیم هیچ وقت اینطور تحت تاثیر قرار نگرفته بودم... توی مراسم ختمش هم خیلی جمعیت اومده بود... بگذریم...

خلاصه مراسم هفتم عموم آخرین روزی بود که من ایران بودم... فرداش اومدم هند...


نوشته شده توسط ?? در 2:5 |  لینک ثابت   •