خاطره نویس
خاطرات و نوشته های من
شنبه شانزدهم آبان 1388
انا لله و انا الیه راجعون
چند دقیقهٔ پیش که پدرم از ایران زنگ زده بود خبر بدی رو گفت... گفت که یکی از دوستانش به اسم آقای رضایی در ایران فوت کرده... مرد خوبی بود... مرد بزرگی بود... آشنایی ما با هم از جایی شروع شد که ما در مسکو بودیم... در آن زمان پدر من مدیر دفتر صداوسیما در اونجا بود... بعد از حدود یک سال هم آقای رضایی به عنوان مدیر بخش فیلمبرداری از ایران اومدند آنجا... روزهای خوبی بود... یک پسر بزرگتر از من داشتند و یک دختر تقریباً همسنوسال خواهرم... بعضی شبها با هم میرفتیم بیرون... یعنی مثلاً آخر هفته یکشنبه اینها که به پارک یا جایی میرفتیم با خانوادهٔ اونها میرفتیم... مرد پاکی بود... از دوران جنگ جانباز بود و اگر اشتباه نکنم ترکش در ششهایش وجود داشت... برادر شهید هم بود... پدرشون هم روحانی بود... در کل آدم پاکی بود... وقتی برگشتیم ایران هم از دوستان خوب پدرم بود... وقتی اومدیم هند، از روی برادری و بزرگواری حسابوکتاب پولهامون رو به حسابدار شرکتشون سپردند... هر موقع پولمون تموم میشد به آقای رضایی زنگ میزدیم و ایشان میفرستاد... خیلی بزرگوار بودند، خیلی... یادم هست دو سال پیش که رفتم ایران با پسرشون رفتم یه کم گشتیم... اولش یه سری به دانشگاهشون زدیم، بعد هم رفتیم یکی از مجتمعهای تجاری یه کم گشتیم و بعد ناهار خوردیم، بعد هم برگشتیم خونه... پسر خوبی بود... پارسال هم که ایران رفتم چند بار بهش زنگ زدم، اما نشد همدیگر رو ببینیم... کموبیش با پسرش چت میکردم... سعی میکرد بچههای صالحی تربیت کنه... تا چند دقیقه پیش که این خبر رو از پدرم شنیدم... پدرم میگفت در حالی که به ساختمان در حال ساختی نزدیک امامزاده [اسمش یادم رفت] تهران سر زده بوده، یک سنگ بزرگ از کوه سرازیر میشود و روی ایشون میافتد... به طوری که سنگ را با جرثقیل از رویشان بلند میکنند... پدرم میگفت دیروز در مسجد بلال صداوسیما مراسم ختم ایشون بوده... خدا بیامرزدش... فکر کنم الان روحش احساس آرامش کن...
هو الباقی...
نوشته شده توسط ??
در 12:24 | لینک ثابت
•
سه شنبه هجدهم دی 1386
سفر به بمبیی
دیروز واسه یه سری کارای کنسولی با دوستم متین رفتیم بمبیی... شهر خیلی خیلی بزرگی بود... خیلی ام شلوغ بود... ساعت 7 صبح حرکت کردیم... وقتی از اتوبوسمون پیاده شدیم با تاکسی(تو بمبیی همه تاکسیا یه نوع قدیمی سیاه و زرد هستن) رفتیم کنسولگری... همینطور که اونجا بودیم آدمای مختلفی میومدن و میرفتن... یه زنه بود از زرتشتیایی که از زمان قاجار پدر مادراشون اومده بودن اینجا! آخه میدونین که زمان قاجاریه خیلی زرتشتیا رو اذیت میکردن... در کل اینجا زرتشتیا زیادن یه سری که زمان ورود اسلام به ایران به اینجا مهاجرت کردن یه سری ام کم کم بعدا" بهشون اضافه شدن... من آدم نژاد پرستی نیستنم ولی به طور محسوس زرتشتیا بیش تر از بقیه آدم حسابی و خوشگل و پودارترن... بعد گفتن کارتون تا ساعت 3 طول میکشه... مام که گرسنه بودیم گفتیم بریم یه چیز بخوریم بعد از کلی کلنجار گفتیم بریم رستوران دهلی دربار... توی راه از یه قسمتی از شهر رد می شدیم که مثلا بهترین جای شهر بود... نمایندگی ایران ایر هم انگار اون طرفا هستش... تو منوی غذاش یه قسمت رو هم به عربی نوشته بود... خلاصه بعد از کلی بحث سیاسی تاریخی مذهبی فلسفی غذامون تموم شد و برگشتیم سفارت... کارمونو انجام دادیم بعدش رفتیم بازار وسایل الکترونیکی... دوستم می خواست یه سری آی سی و میکروکنترولر و از این چیزا بخره... البته منم می خواستم ولی اون پیشنهادشو داد... فروشگاه نسبتا" کاملی بود... یعنی همه چیز توش پیدا میشد... قیمتشم مناسب بود... به دوستم گفتم اگه آدم زرنگ باشه میتونه یه تجارتی چیزی راه بندازه و .. چون یکی از دوستای دوستم اینجا تجارت پارچه راه انداخته بود کارشم خوب گرفته بود اما به قول دوستم وسایل الکترونیکی چون از چین وارد میشه قیمتش خیلی بهتره... بعدش رفتیم همینجوری یه کم شهرو گشتیم یه سری بازارارو هم دیدیم و شب شد... موقع موقع برگشت هم تو اتوبوس یه فیلم هندی دیدم به اسم Garam Masala فیلم لوسی بود و مسخره، اما عامه پسند! بعدم که ساعت 12 شب رسیدیم خونه... کلی حس مهندس بودن گرفتم و تا ساعت 2 شب داشتم لحیم کاری می کردم... اگه بشه می خوام یه رباتی چیزی هم بسازم!
این بود سفرنامه من که قراره 200 سال آینده جزئی از تاریخ بشه!
این بود سفرنامه من که قراره 200 سال آینده جزئی از تاریخ بشه!
نوشته شده توسط ??
در 19:10 | لینک ثابت
•
چهارشنبه پنجم دی 1386
آخرین امتحان
امروز بالاخره راحت شدم و آخرین امتحانمو هم دادم... بد نبود ولی 2 شبه نخوابیدم الانم با این که دارم از خواب می میرم ولی ترجیح میدم پای این لعنتی بشینم... اه چرا یادم نمیاد!! تو این ایام امتحان هر روز هزار تا موضوع یادم میومد که دربارش تو وبلاگم بنویسم ولی الان هیچ کدومشونو یادم نمیاد... آهان یکیشو یادم اومد...
درباره ی سر جلسه امتحان بود... وارد سالن که میشی هر کس داره اون فرمول یا تقلبی رو که یه جایی یادداشت کرده آماده میکنه تا سر جلسه امتحان بتونه به خوبی ازش استفاده کنه... پسرا همه ریشا در اومده(سیبیلا هم همینطور!) دخترام همه موهاشون ژولیده... چشما همه قرمز... امتحان شروع میشه... همه مثل اسب شروع به نوشتن می کنن! اولش همه فعالن آخراش که بیکار میشن (البته من همیشه وقت کم میارم!) شروع می کنن یا با دوستاشون جوابا رو چک می کنن یا با همون ریشا یا موهای ژولیدشون بازی میکنن... مخصوصا" دخترا موهای کنار گوششون رو هی دور انگشتشون حلقه میکنن!
من هر امتحانی رو که خراب کردم واسه طمع زیادی بود... مثلا 5 تا بخش از 6 تاشو می خوندم، 3 ساعت تا امتحان مونده بود، حالا به جای اینکه برم اونایی رو که خوندم مرور کنم می رفتم سراغ اون بخش 6 چون فکر می کردم من باید 100 نمره رو همشو بنویسم!! در حالی که هم اونایی رو که قبلا خونده بودم یا یادم میرفت یا اینکه به خاطر تمرین کم و اینکه مسئله هاشو فقط روخونی کرده بودم و هیچ کدومشو حل نکردم سر جلسه هم نمی تونستم حل کنم... البته فقط تو 2 تا امتحان این حالت پیش اومد... ولی خداییش یکی از این 2 تایی که بد دادم خیلی نامردی بود... یه موقع هست آدم یه چیزی رو بلد نیست میگه خوب حقمه اما من این درسو خوب بلد بودم(ریاضی 2 بود) اما سر امتحان از 3 ساعت حدود 1 ساعتشو روی یه مسئله ی آشغال 6 نمره ای مونده بودم... نامرد از هر روشی می رفتم حل نمیشد... منم هی میگفتم من که این همه وقت گذاشتم یه کم روش... بازم طمع کردم اگه اینو ولش می کردم می رفتم سراغ بقیه، بقیه همه رو بلد بودم اما دلم می خواست که هیچ سوالی رو جا نندازم که آخرش بدترم شد کلی سوالو وقت نکردم جواب بدم...
البته این که من این روش رو انتخاب کردم رو نمیشه اسمشو گذاشت طمع چون این حالت طبیعی و انتخاب منطقی هستش که مغزم طی زمان بهش عادت کرده... آدم معمولا سعی میکنه نقاط ضعفشو پر کنه نه اون نقاطی رو که توشون هیچ کمبودی نداره... منم چون بقیه مسئله ها رو بلد بودم سعی می کردم این یه دونه رو که خوب روش مسلط نبودمو اول حلش کنم... پس نتیجه اینکه آدم باید واسه عادت های مغزش تو شرایط خاص(مثل اینجا که زمان کوتاه بود) استثنا تعریف کنه...
موضوع دیگه اینکه شبای امتحان هزار جور برنامه واسه الان که تعطیل شدم ریختم... من چون آدم خیالی هستم همه ایده هام اونقدر بزرگه که همش مثل رویا میمونه...
به نظرم هر چیزی رو باید همون موقعی که آدم یادش میاد نوشت بعدا" آدم چون حالات روحیش تغییر میکنه دیگه اون موضوع رو جالب نمیدونه...
درباره ی سر جلسه امتحان بود... وارد سالن که میشی هر کس داره اون فرمول یا تقلبی رو که یه جایی یادداشت کرده آماده میکنه تا سر جلسه امتحان بتونه به خوبی ازش استفاده کنه... پسرا همه ریشا در اومده(سیبیلا هم همینطور!) دخترام همه موهاشون ژولیده... چشما همه قرمز... امتحان شروع میشه... همه مثل اسب شروع به نوشتن می کنن! اولش همه فعالن آخراش که بیکار میشن (البته من همیشه وقت کم میارم!) شروع می کنن یا با دوستاشون جوابا رو چک می کنن یا با همون ریشا یا موهای ژولیدشون بازی میکنن... مخصوصا" دخترا موهای کنار گوششون رو هی دور انگشتشون حلقه میکنن!
من هر امتحانی رو که خراب کردم واسه طمع زیادی بود... مثلا 5 تا بخش از 6 تاشو می خوندم، 3 ساعت تا امتحان مونده بود، حالا به جای اینکه برم اونایی رو که خوندم مرور کنم می رفتم سراغ اون بخش 6 چون فکر می کردم من باید 100 نمره رو همشو بنویسم!! در حالی که هم اونایی رو که قبلا خونده بودم یا یادم میرفت یا اینکه به خاطر تمرین کم و اینکه مسئله هاشو فقط روخونی کرده بودم و هیچ کدومشو حل نکردم سر جلسه هم نمی تونستم حل کنم... البته فقط تو 2 تا امتحان این حالت پیش اومد... ولی خداییش یکی از این 2 تایی که بد دادم خیلی نامردی بود... یه موقع هست آدم یه چیزی رو بلد نیست میگه خوب حقمه اما من این درسو خوب بلد بودم(ریاضی 2 بود) اما سر امتحان از 3 ساعت حدود 1 ساعتشو روی یه مسئله ی آشغال 6 نمره ای مونده بودم... نامرد از هر روشی می رفتم حل نمیشد... منم هی میگفتم من که این همه وقت گذاشتم یه کم روش... بازم طمع کردم اگه اینو ولش می کردم می رفتم سراغ بقیه، بقیه همه رو بلد بودم اما دلم می خواست که هیچ سوالی رو جا نندازم که آخرش بدترم شد کلی سوالو وقت نکردم جواب بدم...
البته این که من این روش رو انتخاب کردم رو نمیشه اسمشو گذاشت طمع چون این حالت طبیعی و انتخاب منطقی هستش که مغزم طی زمان بهش عادت کرده... آدم معمولا سعی میکنه نقاط ضعفشو پر کنه نه اون نقاطی رو که توشون هیچ کمبودی نداره... منم چون بقیه مسئله ها رو بلد بودم سعی می کردم این یه دونه رو که خوب روش مسلط نبودمو اول حلش کنم... پس نتیجه اینکه آدم باید واسه عادت های مغزش تو شرایط خاص(مثل اینجا که زمان کوتاه بود) استثنا تعریف کنه...
موضوع دیگه اینکه شبای امتحان هزار جور برنامه واسه الان که تعطیل شدم ریختم... من چون آدم خیالی هستم همه ایده هام اونقدر بزرگه که همش مثل رویا میمونه...
به نظرم هر چیزی رو باید همون موقعی که آدم یادش میاد نوشت بعدا" آدم چون حالات روحیش تغییر میکنه دیگه اون موضوع رو جالب نمیدونه...
نوشته شده توسط ??
در 16:35 | لینک ثابت
•

